
/شور قلم/
بهانه شو
روانه شو
چو از گلی جوانه شو
قلم بزن
مرحم بزن
به قند شعر من کمی عسل بزن
ترانه شو
سرود این قلب من از قلم برای من شکر بریز
کمی زخود برای من عسل بریز
ماه بشو
ستاره شو
چو شب زصبح من برای من ترانه شو
نگار شعر من نگین شوق تو چو قلب تو بهار شو
برف بشو
آدم از این برف چو آدم برای من زصبح من طلوع بشو
قلم بزن
چند خطی ز شعر من قدم بزن
باران کلمات من بشو
چتر بشو
چمن بشو
زشعر من عدد بشو
هفت بزن خط دل من بزن
هنر بشو هنر زمن هنر زتو درد نشو
مرحم این زخم بشو
مجال بده
کمی زمان زمن زما زمن بده
آخر بیت من شده جوهر این قلم بده
نوشته شو
چو خط من برشته شو
نان بشو
مثنوی خار بشو
من زقلم قلم زمن زمن زتو زبعد من زقبل من قالب قلب من بشو
قلب مرا بهانه شو
گل بده
ریشه زگل زاین درخت آب بده
کویر قلب من تویی
نور بده
ن بده
نقطه سر خط بده
حسام الدین شفیعیان
صلح-فکر بارانی-عشق خیالی
فصل شکستن جنگهای پر از فریب
فشنگو سلاحو مسلسلو گل
صلح برای زندگی برای تو
سکوت و سقوط مرگ
صلح پرچمی برای زندگی
عصر گفتگوی حیات برای زمین
کودکی نمیمیرد دیگر از برای فتحو فروش فشنگ
گل جای فشنگو گلوله
آری این قصه ی فتح برای زمین
دیگر بس کنید گرفتن زندگی را
گرفتن چند جان برای فروش از کشتن
ممنوع
تابوت دیگر لازم نیست
وقتی میشود برای آدمها زندگی ساخت
اینجا نقطه سر خط دارد
شاید بشود زندگی اینگونه
فکر کن خیال تو معجزه ی قرن هاست
زمین تشنه ی صلحی برای خوبیهاست
آخرین بازمانده ندارد شعر من
وقتی گل جای گلوله دهید بر آدمها
============================
خیال فکر من بارانیست
بیابان دلم طوفانیست
قلم میزنم تا به فکر خود جان دهم
بارانی اما امیدش به فر با دلنگیز ترین صبح نورانیست
جایی در فصل شکفتن قصه
مزرعه ای به وسعت دل من دل تو
اینجا چقدر دل من طوفانیست
آخر قصه شروعی دوباره برای زیبائیست



منو ماه و قصه شبو شب زده باز تنهائیم
دیوار شهر بلند ما چقد کوتاهیم
شبو خط شکستن به صبح باز ما را ببرد با خود بی من زخودی
من خود خود شکن از خود بیخود زدرون قفسی
باز تبر زفعلو زماضی بعید
ساختن فردا با مثنوی زندگی از شب شکنی تا خود صبح
قصه شب غزلی تا دل صبح
ما در بارگه مسیر طوفان افتیم
هم کشتیو هم ساربان ها سازیم
باز قصه تب طوفانی زده طوفان زشعرم دل دریایی زده
باز جمله زفعلم پیدا
حال اندر دل من غم شیدا
مرگ دروازه قاپیدن جسم
روح خسته زجسمی خسته
شب همه شب شکن سد بدلت
که به دریا بزنی در به دلت
اینجا هوا میل شنفتن دارد
قصه شب همی فعل نبردن دارد
با دل من همی تار شنفتن دارد
