مسئله بار سنگین دارد
بر تفکر ما شعر بگفتن دارد
انگار آدمک هایی که دلبستن
شاید این قصه ژانویه ای از خود دارد
بار جسم خسته روح خسته
انگار شعر هم واژه کمی حرف دارد
-------------
قفس بند کلمه شعر میشود
قفس قفس بند بند شعر من حرف میشود
موج تکاندن زخود صخره شکن شویم
یا شهر دیوارهایش بلندو ما کوتاه شویم
------------
زندگی نیرزد به این همه طمع
کفن یکی کفن فروش از کفن
ما یک کفن بریمو جسم را کفن
چه غوغایی دارد شهر برای آهن
مگر چند آجر مگر چند سیمان
بلوکه های ادمیان درون قفس
اینجا دیوارهای شهر بلند هست
و نغمه ها کوتاه به گوش میرسند
شهر هم در کفن آهن پیچیده شده هست
---------------
حسام الدین شفیعیان

/قطعه ای برای سرودن/
چند بلوک و چند چهارراه
هیاهوی خاموش عکس کودکان در خاک
صدای گریه صدای خنده
صدای مات زنده ها برای تابوت ها
عجیب سکوتی دارند مردگان
انگار با خود تمام ارزوهایشان را به خواب برده اند
حسام الدین شفیعیان
