حسام الدین شفیعیان

وبلاگ رسمی و شخصی حسام الدین شفیعیان

حسام الدین شفیعیان

وبلاگ رسمی و شخصی حسام الدین شفیعیان

قطار شماره 123

پسرک به بقالی میرود ،همان بقالی نزدیک به ایستگاه.یک وزنه کوچک و کاغذی که پر از تخمه میشود.از روی ریل رد میشود و به گوشه میرود و می شیند.تخمه هایی که خشاب وار به هوا پرتاب میشوند و شکسته میشوند.و گوشه ی ساقه ی گندم روی زمین مینشیند.زمین و ریل و قطاری که نزدیک میشود.روی ریل صدای حرکت قطار و مسافرانی که از پنجره بیرون را نگاه میکنند.دست تکان میدهند.برای پسرک.چند کیک از پنجره به اطراف او می افتد.پسرک لبخند میزند.و ابی که از پنجره به رویش میریزد.و پارچ خالی دوباره کنار پنجره ارام میگیرد.لباسش کمی خیس میشود.تخمه ها تند تر شکسته میشوند.ان سمت چوپانی گله ی گوسفندش را به چمن زار میبرد.دستش فلوتی است.پسرک از جایش بلند میشود و به سمت چوپان میرود.کیک ها را به او میدهد.و مشتی تخمه به او میدهد.و به سمت خانه ای ان سمت ریل قطار میرود.قطار ها می ایندو میروند .تا دوباره فردا ظهر پسرک را ببینند.هفته ای میگذرد.و دیگر ریل و قطارو مسافرانو چوپان پسرک را نمی بینند.همان خانه عکس پسرک در قابی با روبان مشکی.زنی اشک میریزد.و از بیماری پسرش به زن همسایه که علت مرگ پسرش را از او سوال میکند میگوید.بیماری سرطانی که مادر هم از ان بی خبر بوده است.و قطاری که به ایستگاه نزدیک میشود.گندم زاری که با باد ساقه های بر افراشته را تکان میدهند.و قطاری که میرود تا به ایستگاه آخر برسد.

نویسنده-حسام الدین شفیعیان

اسفند ماه سال 1395

حسام الدین شفیعیان-متن ادبی

پنجره را بازمیکنی و میسراید دلتنگی از فصل رویشی نو.بر پرچین خیال انگیز زندگی.پیچک مهربانی میپیچاند بر درخت ریشه از شور مهربانی.و میزداید غمها را در باور زمین.سایه ساری از گلچین سرودن زندگی در فصلی نو و برای تو میماند قصه های زمین در سراشیبی از حرفهایت.قلم بر پیکره خشک زمین جانی تازه میگیرد بر سلول های تراوش مغزی.قلب آهنگ تپیدن نو میگیرد و زمین سرد میشود از گرمای تابشی از کلمات بر ذهن انسان واژه میشود در سطر سطر دلش از شوریدگی های شور انگیز گفتن ها.پنجره را که باز میکنی.زمین حرفی نو دارد و کلمات واژه ای از سرودن.در کجای زندگی حروف را میچینی.زندگی خود حرف هائیست از سرودن برای کلماتی از گفتن ها.و واژه ها جملگانی از دلتنگی زمین میشود بر تاریخ گذشتن از عصر زندگی آجری.و قلم حرف میشود.و جمله بارش رویشی از کلمات.

حسام الدین شفیعیان-متن ادبی

به وسعت خیال تو دریا میشوم.و در نگاه تو رودی به سمت مهربانی میشوم. در کلام تو چسمه سار نور میشوم. و با تارپودی از زندگی سوی او میشوم.زندگی فرصت یکباره ی لبخندهاست. من برای تو شکوفه ای از غزل های او میشوم. و در خیال تو آرزوی رسیدن به تمام آرزوهایت میشوم.

بازی سرنوشت

/بازی سرنوشت/

بگذار سرنوشت بازی بدهد
با ما سر ناسزا گداری بدهد
این خط بلند پیشانی من غم بسته
با حرف تو از دل من خسته
بگذار پرنده ها پرواز بکنند
شاید زمستان قصه برگشته
حسام الدین شفیعیان

/شور قلم/

/شور قلم/

بهانه شو
روانه شو
چو از گلی جوانه شو
قلم بزن
مرحم بزن
به قند شعر من کمی عسل بزن
ترانه شو
سرود این قلب من از قلم برای من شکر بریز
کمی زخود برای من عسل بریز
ماه بشو
ستاره شو
چو شب زصبح من برای من ترانه شو
نگار شعر من نگین شوق تو چو قلب تو بهار شو
برف بشو
آدم از این برف چو آدم برای من زصبح من طلوع بشو
قلم بزن
چند خطی ز شعر من قدم بزن
باران کلمات من بشو
چتر بشو
چمن بشو
زشعر من عدد بشو
هفت بزن خط دل من بزن
هنر بشو هنر زمن هنر زتو درد نشو
مرحم این زخم بشو
مجال بده
کمی زمان زمن زما زمن بده
آخر بیت من شده جوهر این قلم بده
نوشته شو
چو خط من برشته شو
نان بشو
مثنوی خار بشو
من زقلم قلم زمن زمن زتو زبعد من زقبل من قالب قلب من بشو
قلب مرا بهانه شو
گل بده
ریشه زگل زاین درخت آب بده
کویر قلب من تویی
نور بده
ن بده
نقطه سر خط بده
حسام الدین شفیعیان
صلح-فکر بارانی-عشق خیالی
فصل شکستن جنگهای پر از فریب
فشنگو سلاحو مسلسلو گل
صلح برای زندگی برای تو
سکوت و سقوط مرگ
صلح پرچمی برای زندگی
عصر گفتگوی حیات برای زمین
کودکی نمیمیرد دیگر از برای فتحو فروش فشنگ
گل جای فشنگو گلوله
آری این قصه ی فتح برای زمین
دیگر بس کنید گرفتن زندگی را
گرفتن چند جان برای فروش از کشتن
ممنوع
تابوت دیگر لازم نیست
وقتی میشود برای آدمها زندگی ساخت
اینجا نقطه سر خط دارد
شاید بشود زندگی اینگونه
فکر کن خیال تو معجزه ی قرن هاست
زمین تشنه ی صلحی برای خوبیهاست
آخرین بازمانده ندارد شعر من
وقتی گل جای گلوله دهید بر آدمها
============================
خیال فکر من بارانیست
بیابان دلم طوفانیست
قلم میزنم تا به فکر خود جان دهم
بارانی اما امیدش به فر با دلنگیز ترین صبح نورانیست
جایی در فصل شکفتن قصه
مزرعه ای به وسعت دل من دل تو
اینجا چقدر دل من طوفانیست
آخر قصه شروعی دوباره برای زیبائیست